مثل اینکه مجلس طرحی را تصویب کرده که جرایم اینترنتی هم با حکم اعدام روبرو خواهند شد! حالا اینکه جرایم اینترنتی دیگر چه نوع جرایمی هستند و اصلا مجرم اینترنتی کیست خودش بحثی است. اینکه این مجرمین مثلا دزدانی هستند که آثار ادبی و هنری چند نویسنده و هنرمند را می دزدند و به نام خود در اینترنت منتشر می کنند یا اینکه کسانی هستند که مطالبی بر خلاف نظر رژیم حاکم می نویسند؟ اینکه مجرم اینترنتی کسی است که فیلم غیر اخلاقی دختری بیچاره را در اینترنت منتشر می کند یا وبلاگ نویس بدبختی هم که نظرات و عقایدش را در اینترنت ابراز می کند هم مجرم اینترنتی است؟! احتمالا قرار است این طرح در ظاهر با کسانی که فیلم های غیر اخلاقی را در اینترنت منتشر می کنند مبارزه کند اما آن چه مشخص است این است که در همین طرح با افراد بسیاری که با انتشار مطالبی خلاف نظر حکومت حاکم مبارزه می کنند هم برخورد خواهد شد و چه بسا برایشان حکم اعدام هم صادر شود! مثلا فرض کنید کسی را به جرم وبلاگ نوشتن و مخالف نوشتن به دادگاه ببرند و برایش حکم اعدام صادر کنند و بعد هم برود بالای چوبه دار! واقعا فقط فکر کردن درباره این مسئله هم اعصاب فولادین می خواهد که البته ما نداریم و به همین دلیل از موهایمان کمک می گیریم! اینکه می بینی در کشوری زندگی می کنی که مهد حقوق بشر می خوانندش اما هر لحظه احتمال این هست که به جرم وبلاگ نوشتن دستگیر و اعدام شوی به اندازه کافی موهایت را می ریزد! دیگر نیازی نیست رد پای ژنتیک را برای علت ریزش مویت پیدا کنی.
با خودم فکر می کردم که اگر مثلا قرار باشد از طرف حکومت حاکم دستگیر شوم چقدر جرم های مختلف هست که می توانند با آن ها به راحتی اعدامم کنند! تازه با این حساب که هنوز که هنوز است نماز می خوانم و به همین دلیل هم نه لب به مشروب می زنم و نه با کسی رابطه ای نامشروع دارم! اما بدتر از مشروب و رابطه نامشروع : (( من وبلاگ می نویسم، پس یک اعدامی ام !!!))
بالاخره دیشب تمام شد! جام ملت های اروپا بالاخره تمام شد و آلمان ما هم به رغم فینالیست شدن قهرمان نشد! هر چند که قهرمانی انصافا حق اسپانیا بود و اسپانیایی ها حداقل امسال کاسیاس را بهمان دادند. هر چند که شخصا بوفون را به تمام فوتبال دنیا ترجیح می دهم ( و اصلا ایتالیا را فقط برای بوفون دوست دارم! ) و لمان را هم به خاطر دروازه بانی خوبش در بازی دیشب ستایش می کنم. یورو ۲۰۰۸ بالاخره با تمام خوبی ها و بدی ها و گریه ها و شادی هایش تمام شد و فقط چند صحنه و چند تصویر برایمان به یادگار گذاشت که باز هم به یادمان می آورد آن چه می ماند نه فوتبال و نه بازی جوانمردانه و ضد نژاد پرستی و نه بوفون و کاسیاس، که تصاویری است که به یادمان مانده و شاید همین ها بخشی از زندگی مان و آینده مان شوند. در جایی خواندم که به همراه مشخصات ظاهری و رفتاری که توسط ژن ها منتقل می شوند یک سری تصاویر ذهنی نیز از نسل های پیشین مان با همین کروموزوم های ناچیز انتقال پیدا می کنند. تصاویری که هیچ وقت منبعش را هم نمی دانیم اما به هر حال میراث اجدادمان هستند. در واقع ما میراث دار تصاویری هستیم که اجداد مان دیده اند و به یاد داشته اند و بالطبع همین ارث را برای آیندگان مان نیز می گذاریم. شاید نسل های خیلی بعد تر از ما بدون اینکه تصوری از نام بوفون داشته باشند یا حتی یکبار هم بازی او را دیده باشند تصویر مهار جاودانی پنالتی اش در برابر رومانی را به ارث ببرند یا تصویر معرکه ای در ضربات پنالتی در بازی مقابل اسپانیا را که بوفون پشت به دروازه ایستاده بود و جرات نگاه کردن به شلیک هم تیمی اش به دروازه کاسیاس را نداشت! تصویر یواخیم را که بعد از باخت سرش را پایین انداخته بود و راهش را می رفت و کارگران پشت سرش سکوهای ویژه اهدای جوایز را آماده می کردند. تصویر بازیکنان آلمان که بعد از باخت دور هم روی زمین و پشت سر اسپانیایی هایی که قهرمانی شان را جشن می گرفتند جمع شده بودند و نگاه شان می کردند.
یورو ۲۰۰۸ هم تمام شد و باید منتظر ماند تا جام جهانی. شخصا آن قدر که بازی هایی مثل یورو یا جام جهانی برایم لذت دارند بازی های باشگاه هایی را دوست ندارم! نمی دانم اما فکر می کنم وقتی مثلا آلمان در مقابل اسپانیا یا ایتالیا در مقابل فرانسه می ایستد تمام این ملت ها هستند که در برابر هم ایستاده اند و می جنگند.
بعد از دستگیری سردار زارعی مقدم به جرم فساد اخلاقی ( آن هم آنطور که گفته شد که بیشتر شبیه بیماری روانی بود تا فساد! ) حالا قضیه دانشگاه زنجان پیش آمده. این بار نه یک پلیس و نه یک مامور انتظامی و امنیتی، که یک استاد دانشگاه که به گمانم استاد ادبیات فارسی هم بود گندی بالا آورده! آن هم افتضاحی که بویش تا آن ور آب ها را برداشته. پیشنهاد رابطه جنسی به یک دختر دانشجو از سوی یک استاد ادبیات! گویا به عنوان رشوه و دستمزد در قبال کاری که استاد قرار بوده برای دختر انجام دهد. اصل قضیه اینجاست که انگار استاد مربوطه مسئول امور فرهنگی دانشگاه هم بوده!!! دانشجویان زنجان دانشگاه را به هم ریخته اند و علیرغم سکوت طبیعی رسانه های دولتی، فیلم ها و عکس های سر و صداهای دانشجویان زنجان اینترنت را پر کرده! فیلمش در یوتیوب پخش شده و بازدید کننده های زیادی هم داشته و عکس هایش را خبرگزاری های داخلی همچون ایسنا هم پخش کرده اند. دانشجویانی که دانشگاه را به تعطیلی می کشانند و در همین بحبوحه امتحانات که همه مان مثل (...) در حال سر و کله زدن با کتاب هایمان هستیم دانشگاه شان را تعطیل کرده اند تا پاسخی بگویند نه به یک بی حرمتی که شاید به تمام بی حرمتی هایی که حالا دیگر با وجود گشت ارشاد و پلیس اخلاق و طرح امنیت اخلاقی دیگر برایمان عادی شده. وقتی قرار باشد اخلاق و فرهنگ را به زور به ملتی تزریق کنی ( آن هم اخلاق و فرهنگی که خودت می خواهی نه آن چیزی که خودش در طول سال ها و قرن ها به وجود می آید! ) و با سانسور و فیلترینگ و گشت و دستگیری و این ها جلوی یک سری امیال طبیعی دیگر را هم بگیری، و حواست به این هم نباشد که چنین برخوردهایی قبلا نتیجه منفی اش را بارها نشان داده، نتیجه همین می شود که پلیست که قرار است نماینده وجدان و قانون باشد می شود آن و استاد دانشگاهت که قرار است تعیلم و تربیت فرزندانت را عهده دار باشد این از آب در می آید.
دانشجویان زنجان هنوز دارند به سر و صداهایشان ادامه می دهند. خیلی که احمق باشیم و کور و کر و بی خبر از اوضاع مملکت، آن ها را (( یه مشت بچه دانشجوی احساساتی )) می دانیم که حالا بهانه ای گیر آورده اند برای سر و صدا و شورش و حتما قصد دارند تمام آنچه از مه ۶۸ و این ها شنیده اند را اینجا پیاده کنند. اما کمی که واقع بین تر و پی گیر تر و اصلا یکی از خود همین ها که باشی می بینی و با خودت فکر می کنی که بعضی وقت ها واقعا کاری انجام ندادن و نشستن و دست روی دست گذاشتن خیلی بدتر از کتک خوردن و اخراج شدن و سر و کار داشتن با هزار نهاد امنیتی و نظامی دیگر است. می بینی که حالا دیگر با هم خواندن یار دبستانی من نه سانتی مانتال بازی های مخصوص دوران خاصی از زندگی، که واکنشی است طبیعی و ستایش بر انگیز علیه تمام آن چیز هایی که همیشه آزارمان می داده و می دهد. لااقل می توانیم دلخوش باشیم به همان دانشجویانی که تصویرشان را در یو تیوب و عکس هایشان را این طرف و آن طرف دیده ایم تصاویری از قلب تاریخ و کشوری دور و قاره ای دیگر نیستند. حداقل می توانیم به همین خوش باشیم که این ها درست مثل خود ما دانشجوی دانشگاهی از همین مملکتند، با همین نهاد ها سر و کار دارند و همین مامورین با آن ها برخورد می کنند. حالا دیگر وقتی در خیابان از کنار پلیس ارشاد و پلیس امنیت اخلاقی که رد می شوی می توانی سرت را بالا بگیری که همه چیز آن طور که فکر می کنند دست آن ها نیست! می توانی حس کنی که آرمان خواهی و آرمان گرایی و آزادی خواهی نه فقط شعارهایی کهنه و زنگ زده متعلق به ده ها سال پیش، که مسایلی هستند که هنوز مهم تر از امتحانات پایان ترم اند.
نمی دانم فیلمی را که روابط عمومی وزارت کشور از ثبت نام نامزد های انتخاباتی ریاست جمهوری سال ۱۳۸۴ پخش کرد را دیده اید یا نه؟ همان فیلمی که با چند نفر از کسانی که برای ثبت نام مراجعه کرده اند مصاحبه شده و هر کدام شان هم برای خود یک فیلم کمدی چند ساعته است! اصلا این ثبت نام انتخابات ریاست جمهوری هم برای خودش حکایتی است. من که تصمیم دارم این دوره حتما سری به وزارت کشور بزنم. حتما سوژه های خوبی برای یک عمر خندیدن پیدا می کنم!
اما مسئله فقط خندیدن و این ها نیست که برای خندیدن حداقل در همین شهر خودمان روزانه هزار سوژه ناب تر و بهتر پیدا می کنی. مسئله نکته ای است که بعد از چند بار دیدن فیلم نظرم را جلب کرد. اینکه این فیلم بهترین مستند تاریخ سینمای ایران است. یک مستند مردم نگارانه اصیل و واقعی بدون اینکه کارگردان هیچ دخل و تصرفی در آن بکند. چه حتی کارگردان ثابتی نیز شاید پشت کار نیست و فیلم صرفا تدوینی از سری تصاویری است که در روزهای ثبت نام گرفته شده و گزارشگران و سئوال کنندگان نیز افراد مختلفی از خبرگزاری ها و روزنامه های متعدد بوده اند که دور سوژه (اینجا دقیقا منظور معنی خودمان از کلمه سوژه است، لطفا برداشت لاکانی نکنید!) جمع شده و سئوال های گوناگون و اغلب سر کاری از سوژه مورد نظر می پرسند. حالا سوژه ها برای خودشان حکایتی دارند. دو سه نفرشان از روستا آمده اند. یکی شان که اصلا آدم را یاد بودا می اندازد. می خواهد همه چیز را با صلح و صفا و دوستی حل کند. برنامه دارد به آمریکا پیشنهاد صلح بدهد و بگوید اصلا چرا جنگ بیایید با هم صلح باشیم و در آسایش و آرامش زندگی کنیم! یکی از روستایی ها قالیبافی است که می خواهد فقط با سردار قالیباف مبارزه کند و عقیده دارد که او قالیباف واقعی است نه سردار قالیباف. پیرمردی هم هست که البته زیاد صحبت نمی کند و حرف خنده داری هم نمی زند. پیرمردی شیک و کت و شلواری و کراوات زده که حرف زدنش بیشتر آدم را یاد سلطنت طلب ها می اندازد. دو نمونه خیلی معرکه هم هستند که انگار هر دو با همند. یکی که مشخصا عصبی است و تندروی مذهبی است و تمام سئوالات را با آیات قرآن جواب می دهد و قبل از جواب دادن آدم می ترسد نکند الان گزارشگر بیچاره را قربانی راه خدا کند! یکی دیگر هم که اون نیز تندروی مذهبی است اولین برنامه اش را مبارزه با فساد جوانان در خیابان ها می خواند! آن هم با بیلیگاردی آهنین (این عین کلمه ای است که خودش گفته!) و قرار است :« این فساد توی خیابونا رو از ریشه می کنم » . جالب ترین قسمتش آنجاست که وقتی گزارشگر ازش می پرسد که چکاره ای و شغلت چیست با نگاهش و تکان دادن سرش سعی دارد بفهماند که آدم خیلی مهمی است و پشتش هم حسابی پر است. بعد هم می گوید: لشکر قدسی ام!!! حالا همه این ها را داشته باشید و ریزترین نکته فیلم را ببینید که کشف خودم است! وقتی این آقای لشکر قدسی در حال حرف زدن است فرد قبلی که گفتم تمام جواب ها را با آیات قرآن می داد از پشت سرش در می آید و چنان میزانسن معرکه ای به صحنه می دهد که شک نمی کنی که یک جورهایی نوچه لشکر قدسی محسوب می شود! دختر جوانی هم هست که انگار بیشتر دنبال دوست پیدا کردن آمده نه رییس جمهور شدن. در جواب اینکه چرا آمدی رییس جمهور شوی می گوید از بچگی علاقه داشتم! انگار دارد درباره انگیزه اش از مثلا یادگیری شنا حرف می زند! به همه این ها هم اضافه کنید پسر نوجوانی را که عکس چه گوارا را هم روی پیراهنش دارد و در جواب گزارشگر که می پرسد چرا عکس چه گوارا را روی پیراهنت زده ای می گوید: الگوی زندگیم است!
شاید همه تان فیلم را دیده باشید و این چند جمله فقط یادآوری تان کرده باشد. راستی یاد این هم افتادید که این آدم ها چقدر نمونه های خوبی از آدم های دور و اطراف مان هستند؟ البته این ها را که نوشتم فقط خلاصه ای بود از فیلم و چند نفر دیگر هم بودند ( مثل خانواده ای که برای استقبال از کروبی آمده بودند! ) و حرف ها و نظرات زیادی را گفتند که همه شان من را به این نتیجه رساند که این : بهترین و واقعی ترین مستندی است که تا بحال از سینمای ایران دیده ام! مستندی که بجز انتخاب قاب ها و پلان ها هیچ کارگردانی خاصی و هدایت خاصی رویش انجام نگرفته و همه چیز همین طور است که هست! واقعا همه چیز همین طور است که دیدیم. حالا فکر کنید این آدم ها، این نظرات، این افکار آزاد و باز سیاسی (!) قرار است رییس جمهورشان را انتخاب کنند! هنوز دو ریالی تان نیفتاد که قصدم از این همه نوشتن چه بوده؟!!!
چند وقتی است آمار شمارنده وبلاگم از هزار نفر بیشتر شده. این برای وبلاگی که هر چند مدتی یکبار که می گذرد مدتی رکود و وقفه را تجربه می کند آمار خوبی است. مثل روزنامه ای می ماند که چند ماه هر روز می خری و می خوانی اما ناگهان چند ماه هیچ خبری ازش نمی شود و دوباره هر روز چاپ می شود و دوباره چند ماه عادت می کنی و دوباره بی خبری و ... . حکایت وبلاگ ما هم همین طور است!
می دانیم که وبلاگ نویسان در ایران جامعه بزرگی را تشکیل می دهند. در اینکه الان وبلاگ نویسان چقدر در تاثیرگذارند حرفی نیست. بارها دیده ایم خبرگزاری یا سایتی از وبلاگی نقل می کند یا حتی برای آمارگیری به وبلاگ ها مراجعه می کنند تا مثلا ببینند جامعه وبلاگ نویسان ایرانی درباره فلان موضوع چه نظری دارد. اصلا وبلاگ نویس ها تبدیل شده اند به بخشی مهم از افکار عمومی.
حالا مسئله اینجاست که ما چرا وبلاگ می نویسیم؟ اینکه هر روز یا هر چند روز یکبار بخشی از وقت مان را صرف نوشتن وبلاگی می کنیم که اصلا نمی دانیم کی و کجا آن را می خواند و روی چه کسانی تاثیر می گذارد باید علتی مهم تر تبدیل شدن به بخشی از افکار عمومی داشته باشد، آن هم بخشی کوچک و جزیی که شاید هیچگاه کسی حتی نام مان و نام وبلاگ مان را هم به خاطر نیاورد! اینکه هر روز وبلاگ هایمان را آپدیت می کنیم ( کاری به موضوع نوشته ها ندارم که آن هم خودش بحثی است دیگر ) حتما چیز جالبی از مطرح شدن، از دیده شدن، از خوانده شدن نظرات و عقایدمان دارد. حتما چیزی درش هست که شاید بخشی از آن وضع خاص سیاسی اجتماعی کشور باشد که حتما هست. اینکه در کشوری زندگی می کنیم که نمی توانی هر حرفی را و هر نظری را با آزادی کامل بیان کنی و اصلا نگران نباشی که ممکن است به خاطر بیان این حرف حتی به دارت بزنند. اینکه می گویم هر حرفی دقیقا منظورم هر حرفی است و اتفاقا همین را در وبلاگ نویسی دوست دارم. اینکه هر کس می تواند به معنای واقعی کلمه هر چیز را که دوست دارد بنویسد و از هر دری سخن بگوید، از نقد و تحلیل های جدی در زمینه های مختلف تا قطعه های احساسی تا داستان های س ک س ی تا فحش و فحش کسی سیاسی. وبلاگ نمونه کامل جامعه ای آزاد است که کمبودش را به شدت احساس می کنیم. حال این فقط بخشی بود که مربوط به جوامع بسته ای مثل ما می شود. پس چرا در جاهای دیگر دنیا که مطبوعات آزاد به راحتی حرف شان را می زنند و می توانی برای نوشتن و جدی نوشتنت دستمزد خوبی هم بگیری باز وبلاگ نویسی طرفدار دارد؟ آیا بحث بر سر احساس آزادی فردی در بیان هر حرفی به صورت عموما ناشناس نیست؟ آیا بحث بر سر این نیست که در وبلاگت می توانی بدون آنکه توسط کسی شناخته شوی حرفت را بزنی؟ همین نیست راز محبوبیت وبلاگ ها و وب نوشت ها؟ شاید باز هم این فقط یکی دیگر از راز هایش باشد؟! چون بسیاری دیگر از وبلاگ ها هم با اسم کامل نویسنده و حتی عکس و مشخصات منتشر می شوند و اصلا بسیاری دیگر از وبلاگ ها متعلق به آدم های معروفی است. شاید باز هم مسئله عمیق تر و مهم تر از همه این حرف هاست؟!
این هم قسمتی از مطلبی است به نقل از رضا کیانیان در شماره ۲۸۸ مجله فیلم که البته آن را در بخش کامنت های یک وبلاگ خواندم. روزنوشت های امیر قادری که بخش کامنت هایش مدتی است برای مان تبدیل شده به اتاق گفتگو، چت روم!
یورو ۲۰۰۸ دارد شروع می شود و این را هم بگذارید به عنوان تمام فلسفه ما از فوتبال، البته از قول رضا کیانیان! :
حتما شنیده اید که عده ای در انتقاد به فوتبال می پرسند:" که چی عده ای دنبال یک توپ می دوند؟" من می گویم اصلا نکته اساسی همین است. نکته جذاب فوتبال همین جاست.آنها هرگز از خود پرسیده اند چرا مثل "سیزیف" هر روز و هر ساعت خود را تکرار می کنند و زندگی را تکرار می کنند و به دنبال این تکرار می دوند و برای این تکرار به جنگ تن می دهند؟ فوتبال نمایش کاملی از این تکرار ابدی به دنبال بازیچه دویدن است. نمایش کاملی از جوهر زندگی ست. مبارزه ای پر کشش و دیدنی از پیروزی ها و شکست های پی در پی آدمی ست. آدمی با رسیدن به مرگ، همه پیروزی ها و شکست ها را می گذارد و می رود. مثل فوتبال که پس از بازی گل های زده و گل های خورده را می گذاریم و می رویم. اما به یاد داشته باشیم زندگی و هیجان زندگی در همین گذاشتن و گذشتن است.
گاهی اوقات بعضی اتفاقات هیچ ربط مستقیمی به ما ندارد. مثلا حوادث مه ۱۹۶۸ در کشوری که با کشور ما کیلومترها فاصله جغرافیایی و فرسنگ ها فرسنگ فاصله فرهنگی داشته رخ داد اما هنوز که هنوز است وقتی عکس های حوادث مه ۶۸ را می بینیم یک جوری مان می شود! احساسی که ما نسبت به بعضی حوادث و بعضی آدم ها در دوره های مختلف تاریخی داریم خیلی وقت ها ربط مستقیمی هم به خود ما ندارد و شاید چندان هم در سرنوشت ما تاثیری نداشته باشد ( هر چند در این مورد خاص تاثیر هم دارد! ). باراک اوباما در انتخابات درون حزبی دموکرات های آمریکا بر رقیب سر سختش هیلاری کلینتون پیروز شد تا به مبارزه با مک کین جمهوری خواه بر خیزد. اینکه چرا انتخابات آمریکا برای هر کسی در دنیا اینقدر مهم و تاثیر گذار است بحث مان نیست. آمریکا کشوری بزرگ و یکی از ابرقدرت های اقتصادی و البته فرهنگی دنیاست که انتخاب هر رییس جمهوری با هر روش حکومتی و فکری خاصی شاید حتی جهت دنیا را عوض کند. اهمیت عنوان ریاست جمهوری ایالات متحده بحثی است دیگر که مجالی دیگر می طلبد. بحث اینجا بر سر رقابتی است که قرار است اوبامای جوان با مک کین پیر داشته باشد. بحث بر سر دو نوع نگرش و دو نوع گفتمان کاملا متفاوت است که اوباما را می توان در این رقابت نماینده گفتمانی نو و تحول خواه دانست و مک کین را نماینده همان آمریکای همیشگی که اخیرا با ریاست جمهوری جرج بوش خیلی هم برای دنیا دردسر ساز شده. این رقابت دیگر صرفا یک رقابت انتخاباتی خالی نیست. حالا دیگر بحث بر سر جنگ سنت و مدرنیته است. بحث بر سر مه ۶۸ است. بحث بحث مارتین لوتر کینگ است. بحث بحث تحول و نو شدن و تغییر است. تغییر اصلی ترین شعار انتخاباتی اوباماست. اوباما قرار است خط مشی اش با تمام سیاست های غلط آمریکا در این چندین ساله متفاوت باشد. اوباما قرار است تعبیر رویایی باشد که مارتین لوتر کینگ داشته.
رفتن افشین قطبی از پرسپولیس را هم دوست داشتیم و هم نداشتیم. دوست داشتیم برای اینکه می دانستیم با رفتنش اسطوره می شود و با ماندنش و شاید شکست خوردنش دیگر دوستش نخواهیم داشت. و دوست نداشتیم برای اینکه قطبی برای مان نماینده تفکری جدید در فوتبال و اصلا در نوع زندگی مان بود. بی اغراق قطبی یکی از تحول خواه ترین افرادی بوده که این چند سال در ایران به هر نحوی فعالیت می کردند. کسی که یک تنه در برابر تمام اخلاقیات غلط و ارزش های به اشتباه نهادینه شده در جامعه مان ایستاد و یک نفره نه پرسپولیس را قهرمان که اصلاح طلبی را پیروز بر تمام کهنه پرستان اعلام کرد. قطبی اما رفت تا یادمان نرود که هنوز در ایران زندگی می کنیم و هنوز قطبی ها آن قدر تعدادشان کم و انگشت شمار است که حتی با قهرمان شدن هم چاره ای جز رفتن ندارند.
حتما دارید دنبال ارتباط بین قطبی و اوباما می گردید. نگاهی به عنوان این مطلب بیاندازید تا بهتر دستگیرتان شود قضیه چیست. قضیه سیاست و فوتبال نیست. قضیه نو شدن و تغییر و ایستادن در برابر سنت های غلط گذشته است. خواه در لباس قطبی، خواه تحت عنوان اوباما
سینما چهار این هفته فیلم مایکل کلایتون را پخش کرد. فیلمی که پیشتر هم یکبار در نوروز از همین برنامه پخش شده بود. مایکل کلایتون فیلم خوبی است و فیلمنامه ای بسیار دقیق و با جزییات دارد. بحث درباره خود فیلم یا فیلمنامه اش نیست که مجالی دیگر می طلبد. بحث درباره جلسه نقد و بررسی فیلم است که در پایان فیلم با حضور بزرگمهر رفیعا و فریدون جیرانی برگزار شد. رفیعا که خود دانش آموخته سینما ( به گمانم از آمریکاست ) اخیرا کتاب معرکه پالین کیل به نام (( سینما امپراتوری پنهان )) را هم ترجمه کرده که در همین وبلاگ نیز چند خطی درباره اش نوشتم. جیرانی نیز که فیلمسازی است متعلق به سینمای بدنه و البته فیلمنامه نویسی حرفه ای که خودش تخصص خود را فیلمنامه نویسی می داند. پس از پایان فیلم این دو که قرار بود جیرانی نقش مجری میهمان را داشته باشد ( این از آن عناوینی است که شبکه چهار اخیرا موفق به ابداع آن شده ) بحث درباره فیلم را آغاز کردند و از همان آغاز رفیعا با جبهه گیری های احمقانه و بچه گانه در برابر فیلم و حتی گفتن اینکه : من به بچه ام اجازه نمی دهم چنین فیلمی را ببیند و ترجیح می دهم فرزندم حافظ و سعدی بخواند، حسابی حال خوش ناشی از تماشای مایکل کلایتون را با دوبله خوب سینما چهار ضایع کرد. رفیعا که همچون یک کمونیست دو آتشه از سلطه سرمایه داری بر صنعت سینمای آمریکا داد سخن می داد و اصلا هم به این فکر نمی کرد که بحث درباره فیلم قرار است جنبه های آموزشی برای علاقمندان سینما داشته باشد. رفیعا با نگاهی کاملا سیاسی و البته انگار تحت تاثیر برخی جریانات سیاسی موجود در کشور حتی یک کلام هم درباره خود فیلم و کارگردانی فیلم و فیلمنامه دقیق و سایر نکاتش چیزی نگفت و مدام با گفتن اینکه سینما یعنی جان فورد و هاکس و چند کارگردان قدیمی دیگر، حتی مدعی شد که فیلم تلویزیونی هم هست. جیرانی بیچاره هم مدام سعی داشت به رفیعا حالی کند که سینما قرار است جذابیت هم داشته باشد و قرار است داستان تعریف کند ولی رفیعا که انگار تازه از سر کلاس پالین کیل مرحوم بلند شده باشد آن چنان تمامیت هالیوود و استودیو و سرمایه را کوبید و چنان مشت محکمی به دهان استکبار جهانی زد که احتمالا امسال مراسم اسکار برگزار نخواهد شد!!! رفیعا اما در سخنانش چیزهایی می گفت که می توان به راحتی همان ها را علیه خودش استفاده کرد. آن جا که از جان فورد حرف می زد گویی فراموش کرده بود که فورد اصلا برای ارتش آمریکا یک سری مستند های تبلیغاتی جنگ طلبانه ساخته که صرفا تبلیغ مستقیم آمریکاست. رفیعا آن جا که از ارزش سعدی و حافظ سخن می گفت انگار یادش رفته بود که اصلا همین فیلم مایکل کلایتون در رثای همان اخلاقیاتی است که هنوز انسان خوب و بد نسبت به آن تقسیم بندی می شود. گیرم که نظام های اخلاقی موجود امروز دیگر به آن سادگی که رفیعا فکر می کرده نیستند و دنیای پیچیده تری را شامل می شوند. رفیعا نه سینما را شناخته و نه حتی سیاست را. او نه می تواند واقعا از دنیای جان فورد لذت ببرد و نه از هر فیلم خوب دیگری.
تلفن خونه ما هم بالاخره وصل شد. این مدت تلفن خونه قطع بود و نمی تونستم اینترنت کار کنم. ماهواره ام سوخته و نمی تونستم ( و کماکان نمی تونم!) تلویزیون نگاه کنم. موبایلم هم قطع بود و و اس ام اس بازی هم تعطیل ( از شما چه پنهون فقط پول اس ام اس موبایلم حدود چهل هزار تومن بود!). البته الان از اون سه مورد فقط مورد ماهواره کماکان ادامه داره که اونم امیدوارم همینطور ادامه داشته باشه. ماهواره دستگاه خیلی خوبیه. باهاش میشه ده ها کانال خوب و نیمه خوب و نعوذبالله (!) رو نگاه کرد. با ماهواره دیگه آدم از اینکه صدا و سیمای خودمان اینقدر برنامه های شاهکار پخش می کنه کفری نمیشه. با ماهواره آدم می تونه با دیدن چند تا کانال مثل بی بی سی و سی ان ان و یه کانال خبری جدید معرکه به اسم France 24 از اوضاع و احوال تمام دنیا باخبر بشه. با ماهواره آدم می تونه مطمئن باشه که هر روز لااقل یه فیلم خوب رو می تونه پیدا کنه و ببینه و کلی هم لذت ببره از اینکه اون فیلم رو کامل و بدون هیچ سانسوری و با بهترین کیفیت تماشا می کنه. با ماهواره آدم می تونه هر چند وقت یکبار آهنگی، ترانه ای چیزی از خواننده های محبوبش رو ببینه و البته بشنوه و کلی هم کیفور بشه که مثلا داره باب دیلن رو از توی تلویزیون اتاقش می بینه، همونطور که پسر آمریکاییه و فرانسویه هر جای دیگه دنیا می بینه. ماهواره به آدم این احساس رو میده که بخشی از دهکده جهانی، بخشی از تفکر جهانی و بخشی از سیستم جهانی شدنه. ولی با تمام این ها خوشحالم که ماهواره ام سوخته. این رو از ته دل و با تمام وجود و بدون هیچ گونه تزویر و ریا و ادا درآوردن می گویم. ماهواره بیشتر از اینکه تمام خوبی هایی رو که بالا ذکر شد رو داشته باشه، وسیله ایه که کتاب خوندن رو از آدم می گیره ( به شدت هم می گیره) روزنامه خوندن آدم رو کمتر می کنه. لذت تماشای جدی فیلم رو از آدم می گیره ( شاید تو این مورد فقط من اینطوری باشم که نمی تونم یه فیلم خوب رو با دقت کامل، اونطوری که مثلا دی وی دیش رو می بینم از ماهواره هم ببینم !) لذت گوش دادن به موسیقی رو از آدم می گیره و مخصوصا لذت انتخاب کردن موسیقی که گوش میدی رو ازت می گیره. وقتی پای ماهواره نشستی باید ساعت ها خواننده های رپ سیاه پوست حال به هم زن و خواننده های پاپ دوست داشتنی و یه عالم آشغال دیگه رو تحمل کنی تا شاید ( تازه اونم شاید!) یه کلیپ از باب دیلن ببینی! لازم به ذکر هم نیست که البته وقتی پشت کامپیوترت یا هر وسیله ای که باهاش موسیقی گوش میدی نشستی و خودت آهنگی رو که می خوای انتخاب می کنی و با تمام وجود آهنگ رو گوش میدی ( موسیقی رو باید گوش داد، نه اینکه با دیدن کلیپ صرفا سرگرم تصاویر شد!) به معنی واقعی کلمه داری موسیقی گوش میدی و اون موقع است که تازه میفهمی باب دیلن و راجر واترز و مارک نافلر و کمل و هزار نفر دیگه که شاید هزار سال دیگه هم ماهواره چیزی ازشون پخش نکنه چی میگن.
این همه توضیحات فقط برای موسیقی بود. حالا نگاه کنید به منی که عادت داشتم حداقل هفته ای دو تا کتاب رو تموم می کردم ولی با ماهواره در ماه هم یک کتاب نمی خوندم. به منی که هر روز دو سه تا روزنامه مهم و هر هفته یکی دو تا هفته نامه مهم و هر ماه چند تا ماهنامه مهم رو می خوندم ( که البته دوتاشون با هم تعطیل شدند! ) و با داشتن ماهواره دیگه حتی روزنامه هم نمی خوندم.
الان ماهواره اتاقم سوخته، فرستادمش تعمیر. تعمیرکاره گفت دنبال یه قطعه اش هستم که اگه پیدا بشه میشه درستش کرد. شاید اون قطعه پیدا بشه و ماهواره درست بشه و باز هم روز از نو روزی از نو. تا وقتی که اون قطعه لعنتی که امیدوارم مال تمام ماهواره های دنیا بسوزه پیدا نشده دارم روزانه بیشتر از ۲۰۰ صفحه کتاب می خونم، یک یا گاهی دو تا فیلم می بینم و چند ساعت موسیقی گوش می کنم. تازه این در شرایطیه که توی فصل امتحانات دانشگاه هم هستم و درس هم می خونم! از من می شنوید سعی کنید اون قطعه ماهواره تون رو خراب کنید. اسمش هست : آی سی فلش !!!
این ها تعدادی از جملات قصار مسئولین محترم مملکت است که خبرنامه دانشگاه امیرکبیر آن ها را جمع آوری و منتشر کرده. جملات خود آنقدر گویا هستند که نیازی به کوچکترین توضیحی ندارند. بعضی جملات صرفا خنده دارند و بعضی ها واقعا تکان دهنده. جمله آخر که از حجت الاسلام مهدی پور نقل شده از آن دست حرف هایی است که آدم می ماند که چنین آدمی چه جوابی برای بازماندگان زلزله بم دارد. خدا به همه ما رحم کند!
سردار رادان: “قرار گرفتن چکمه بر روی شلوار به دلیل نشان دادن بخشی از برجستگی بدن از مصادیق شرع است و تبرج به حساب می آید.”
آیت الله جوادی آملی: “دانشمندان فیزیک، شیمی، بارانشناسی و زمین شناسی بدون پسوند اسلامی نفهمند.”
حسنی، امام جمعه ارومیه: “اگر فرد مشرکی را وقتی فهمیدیم که واقعاً مشرک شده، باید او رابسوزانیم؛ اگر با گلوله هم بود اشکالی ندارد.”
امام جمعه شیراز: “گرانی خانه باعث شد جوان پاک ما به جای مسکن، دوست دختر و دوست پسر بگیرند.”
شکوفه گلخو، رییس دانشگاه الزهرا: “بدحجابی زنان موجب فعال شدن غده هیپوفیز مردان در تولید مثل میشود.”
قرائتی: “ما آخوندها همیشه مثل گاز اشک آور عمل می کنیم؛ فقط بلدیم گریه مردم را در آوریم.”
احمدی نژاد: “ما یک کشور آزاد هستیم.”
سید حسین مرعشی: “احمدی نژاد نه فقط معجزه هزاره سوم، که معجزه هزاره چهارم هم هست.”
امام جمعه تبریز: “علت زلزله اخیر تبریز، اظهارات اعلمی نماینده تبریز در مورد سیدالشهدا بود.”
آیت الله خزعلی: “حجاب موجب بالا رفتن معدل دانشجویان میشود.”
احمدی نژاد: “در ایران همجنسگرا نداریم.”
آیت الله امینی، امام جمعه قم: “سنگسار باید علنی باشد.”
احمدی نژاد: “ایران قدرت اول جهان است.”
آیت الله حسنی: “اگر مومنین غسل جمعه را انجام ندهند مشکلات کمبود گاز مرتفع می شود.”
وزیر مسکن: “ساکنان شهرهای بزرگ امیدی به خانه دار شدن نداشته باشند.”
وزارت اطلاعات: “سنجابهای جاسوس در مرز دستگیر شدند.”
احمدی نژاد: نفت را سر سفره مردم می آوریم، … بعد از انتخابات: “نفت خوردنی نیست که سر سفره ها بیاوریم.”
الهام، سخنگوی (وقت) دولت: “نفت را سر سفره مردم نمی آوریم، بوی بد می دهد.”
مسئولین نیروی انتظامی در ملاقات با یک گروه از وزارت کشور آلمان آمادگی خود را برای تامین امنیت بازیهای جام جهانی (در آلمان) اعلام کردند.
اسماعیل ططری، نماینده سابق کرمانشاه: “آلمانی ها اگر بشر بودند یک زن رقاص رئیسشان نمی شد.”
احمدی نژاد: ” اینها …. به اندازه بزغاله هم از دنیا فهم و شعور ندارند.”
علی لاریجانی در جریان رسیدگی به پرونده هسته ای ایران: “با شکلات راضی نمی شویم.”
لاله افتخاری، نماینده مجلس شورای اسلامی: “در سرزمین اسلامی نباید یک مریض زن بدست نامحرم مداوا شود.”
شکراله عطارزاده، نماینده مجلس هفتم: “کوندالیزا رایس یک پیر دختر امریکایی ولگرد است که ناکامی های جنسی وی موجب عقده شده است.”
سخنگوی دولت، پس از تصویب لایحه بودجه: “دولت مسئول گرانیهای سال آینده نخواهد بود.”
وزیر کشور (در مورد انتخابات): ” آنقدر که به فکر آفتابه لگن هستیم به فکر تقویت محتوای برنامه ها نیستیم.”
احمدی نژاد: “امریکا به ایران حمله نمی کند چون من مهندسم و مسائل را تحلیل می کنم.”
احمدی نژاد: “یه دختر بچه دو ساله … زبونشنون اسپانیولیه .. یه نیگاه کرد به من، گفت: “این محموده ، این محموده.”
احمدی نژاد: “یکی از شخصیتهای شرق آسیا، از مسئولین درجه یک اومد به دیدن ما ..خلاصه حرفش این بود که اومده بود زنبیلش رو بذاره تو صف بگه ما مشتری شما هستیم.”
احمدی نژاد: “دختر ۱۶ ساله ای در خونه شون انرژی هسته ای را کشف کرده.”
حجت الاسلام و المسلمین مهدی پور، محقق و پژوهشگر مهدویت: “رواج بی بندو باری در یک جامعه باعث بروز زلزله می گردد.”